منتظر عكسها وحرفاي تازم     باشــــــــــــــــــــــيد........

راز

نوشته شده توسط مامان بابا | ۲۱ شهريور ۱۳۸۹ ساعت ۰۵:۰۵:۰۴ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

عكس

نوشته شده توسط مامان بابا | ۷ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۴۰:۰۲ | آرشيو نظرات (4) | ادامه مطلب

عكس

نوشته شده توسط مامان بابا | ۷ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۳۲:۲۷ | آرشيو نظرات (2) | ادامه مطلب

عكس

نوشته شده توسط مامان بابا | ۷ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۲۲:۳۸ | آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب

عكس

نوشته شده توسط مامان بابا | ۷ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۰۱:۰۴:۲۲ | آرشيو نظرات (1) | ادامه مطلب

عكس

نوشته شده توسط مامان بابا | ۵ آذر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۴۹:۴۶ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

وقتي دوستام مريض ميشن خيلي ناراحتم مثل شيوا كه تازه سرما خورده . مامان هميشه ميگه اگه باران بياد دوستام خوب ميشن . ديشب وقتي رفتم بيرون هواد خيلي سرد شده بود  واولين باران زندگيم وديدم ووقتي ياد حرف مامان افتاد كه باران ميتونه مريضي را خوب كنه خيلي خوشحال شدم خلاصه باديدن اولين باران براي همه دعا كردم تازه خوشحالم ازاينكه اولين باران زندگيمو با  (بابا مامان) بودم.

اولين باران

نوشته شده توسط مامان بابا | ۱۰ آبان ۱۳۸۸ ساعت ۰۸:۴۱:۱۷ | آرشيو نظرات (2) | ادامه مطلب

ديشب همراه مامان و بابا رفتيم جاي خيلي خوبي ، يه جايي كه كلي آدم توش بود 0 يجور جايي كه  ادم بزرگا و آدم كوچيكا باهم بودن ! من نميدونستم اونجا  كجاست، يه جاي رنگي و پر درخت! بچه  هايي كه از من بزرگتر بودن ، داشتن بازي ميكردن 0 من كلي تماشاشون كردم و كلي هم ذوق كردم 0 ولي كمي بعد  مثل هميشه باز حواسم رفت پي حرفاي مامان و بابا ! راجع به چيز عجيبي  حرف ميزدن ، كه من بازم مثل هميشه اولش چيزي ازش سر  در نيوردم 0 اونا داشتن حرفايي راجع به چيزايكه دلشون ميخواست داشته باشن ونداشتنشون، كااري كه ميخواستن انجام بدن و نداده بودن، راهاي كه ميخواستن برن  و  نشده بودبرن ، ميزدن0 برام عجيب بود چون اونا دلشون ميخواست واسه تموم اون كارايي كه نتونسته بودن  انجامش بدن يكي ديگه رو مقصر كنن!!!!!!!!!! يكي غيراز خودشون !!!!!!!!!!! من نتونستم علتشو بفهمم 0 ولي فهميدم كه حتما يكي با مامان و بابا دشمنه ، چون تقريبا اون دوتا به هيچكدوم از چيزايي كه ميخواستن نرسيدن !!!!   حتي فهميدمكه ازدواجشون رو هم  همون دشمنه باعث شده ! چون هردوشون ظاهرا پشيمون بودن 0 البته جلوي من جوري رفتار ميكردن كه من نفهمم ، ولي من خيلي باهوشم ،( اين و مامان  ميگه ) و فهميدم كه دشمنه هنوز هم باهاشون دشمنه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!    

آرزو

نوشته شده توسط مامان بابا | ۲۶ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۱۴:۳۸ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

ديروز مامان و بابا داشتن راجع به دوست با هم حرف ميزدن ،منم مثلا داشتم بازي ميكردم ،- اخه تازه ياد گرفتم روروك بازي كنم – همين جوري داشتم به حرفاشون گوش ميدادم 0  ولي نفهميدم دوست يعني چي        !!! با با ميگفت بايد كمي راجع به دوستاش حرف بزنيم ، مامان هم ميگفت بايد عكس دوستاش و هم بزنيم 0 يه گوشه وايساده بودم و به حرفاشون گوش ميدادم 0همين جوري لاي حرفاشون فهميدم كه دوست بايد  يه آدم باشه 0 كسي كه دوستت داشته باشه 0 يكي كه به قول مامان واست تب كنه 0 يه جور آدمي كه هنوز حرف نزدي بتونه حرفت و بفهمه !!! اولش كمي گيج شدم !!! ولي بعد يادم اومد كه با با ميگفت مامان تب كرده ، تازه مامان دوستم هم داره 0 اگه چيزي هم ازش بخوام  خودش ميفهمه 0 بعد فهميدم دوست كيه 0 مامانه !!!!!!!!!! من بايد دوستاي زيادي يپدا كنم ولي حتما اوليشون مـــــــــــامـــــــــانه .

اولين دوست من

نوشته شده توسط مامان بابا | ۲۳ مهر ۱۳۸۸ ساعت ۱۱:۵۴:۴۹ | آرشيو نظرات (0) | ادامه مطلب

[ ۱ ][ ۲ ]


تمام حقوق متعلق به پارسفا ميباشد